شرح حال ...
این روزها عجیب نگاه میکنم
درست نمیدانم من دارم جان میدهم یا دلم دارد میمیرد.
آن قدر سرد شده ام که از آفتاب عشق هم کاری بر نمی آید!
از انقباض مهربانی ها
و انبساط هر روزه ی غم...
از بدی این روزگار و روزگار بد،
از سردی این دنیا و دنیای سرد است
که خطوط شکسته ی قلبم هوای صاف شدن دارد
درد را میشناسم
و با بغض الفتی دیرینه دارم
اما هنوز نمیدانم!
اشک امروز من، بغض کدام حادثه ی نیامده ی فرداست؟
خسته ام از خنده هایی که به حکم نبودنت نیامده اعدام میشوند
خسته ام از تکرار و تکرار خستگی هایم!
روزها مثل خطوط بی امتداد میگذرند و من...
جا مانده از امروزهایم!
گیج و مبهوت ...
دلتنگ و بی قرار...
در حاشیه ای بین مرگ و زندگی،
بر دل "سکوت" چنگ میزنم!
دست های محبت خالیست
تب کرده است لبخند!
و من به جایی رسیده ام که نباید...
پنجره ی احساسم شکسته است
و گل های دلم را به غارت بردند
و اکنون در باغچه ی خالی فرداهایم
چیزی جز غم نمیروید
تشنه ی "خواب ابدی ام"
کاش کسی جام مرگ را می آورد تا عاشقانه بنوشم!
از: *ستاره
پ.ن:
سکوت همیشه پر از ناگفته هاست.
هر شب بر چشمان بارانیم قدم بگذار...