غزلی در اوج

ته بود خیال تو همزبان با من 
که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را

در آشیانه خاموش من بشارت داد

زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جان را در بوی گل شناور کرد

در آستانه در
به روح باران می ماندی

"ای طراوت محض"

شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی : تنها نبینمت

گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من !

"ستاره"ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نور باران کرد

و در سیاهی سیال آسمان گم شد

توخیره ماندی بر این طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت

به طعنه گفتم:
در این غروب رازی هست

به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام

ستاره ها ننشینند مهربان با من

نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی:
*چرا زمین بخیل

نمی تواند دید

ت
و را گذشته یک روز آسمان با من ؟*

چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت

همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ترنم جان

همه ترانه و پرواز و مستی و آواز

به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت
که : ای کبوتر وحشی بمان بمان با من

ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت 
شکوفه بود که از شاخه ها رها می شد

بنفشه بود که از سنگ ها بیرون میزد

سپیده بود که از برج صبح می تابید

"زلال عطر تو بود"
تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین

در آسمان سحر

به جاودانگی آب و خ
اک و آتش و باد

نگاه می کردم

نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار

که بی تو ساز کند قصه خزان با من

نه آسمان

        نه درختان

                  نه شب

                         آه کسی نمی دانست ...

که خون و آتش عشق 
         گل همیشه بهاری است
 
                              جاودان با من
!

فریدون مشیری

خورشيد آرزو

 
بگذار سر به سينه ی من تا كه بشنوی
آهنگ اشتياق دلی درد مند را
 
شايد كه بيش از اين نپسندی به كار عشق
آزار اين رميده ی سر در كمند را
 
بگذار سر به سينه ی من تا بگويمت
اندوه چيست؟
            عشق كدامست؟
                          غم كجاست...؟
 
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست
    در هوای تو
              از آشيان جداست
 
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
 
شايد كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنين
             كه هيچ وفا نيست با منت
 
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو
 
يك شب ستاره های تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش
              بريزم به پای تو
 
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
 
بيمار خنده هاي توام ،
                        بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی ،
                        گرم تر بتاب !
 

 

 

از   خانه  بیرون  میزنم

از   خانه  بیرون  میزنم  اما   کجا  امشب       

شاید تو  میخواهی  مرا در  کوچه ها  امشب!

پشت  ستون   سایه ها  روی  درخت   شب     

می جویم  اما نیستی  در هیچ   جا  امشب؟
 
می دانم ،  آری  نیستی  اما  نمی دانم     

بیهوده  می گردم   به  دنبالت  چرا  امشب ؟
 
هر  شب تو را بی  جستجو  می یافتم  اما      

نگذاشت  بی خوابی به دست آرم  تو را امشب
 
ها...سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف  

ای کاش می دیدم  به چشمانم  خطا  امشب
 
هر  شب  صدای  پای تو می آمد از هر  چیز       

حتی  ز  برگی  هم  نمی آید  صدا  امشب
 
امشب  ز پشت  ابرها  بیرون  نیامد  ماه    

بشکن  قرق  را  "ماه  من"  بیرون  بیا   امشب
 
گشتم  تمام کوچه ها را یک نفس هم  نیست  

شاید  که  بخشیدند   دنیا  را  به  ما   امشب
 
*طاقت  نمی آرم  تو  که  می دانی  از   دیشب    

باید  چه  رنجی برده  باشم  بی تو  تا  امشب*
 
"ای  ماجرای  شعر و شب های   جنون  من      

آخر   چگونه  سر  کنم  بی  ماجرا   امشب ؟"

 

 
وقتی بهار می آید، زمین با نوازش دستان نسیم از خواب بیدار میشود
 
ابرهای خاکستری که می آیند در کوچه های دلم نوای گام های عشق می پیچد
 
کنار ارغوان های محجوب نشسته ام.
 
چند سالی میشود که نه سیب،
 
نه سبزه ونه هیچ کدام از سین های دیگر نمی توانند سفره ی هفت سین دلم را کامل کند
 
می خواهم امسال درست مقابل آینه ی آرزوهایم بگذارمت؛
 
تا در تمام لحظه های تنهایی وشب های تاریک آسمان دلم باشی وبدرخشی
 
در شب آمدن بهار، میان چشمان تیره ی آسمان ودستان سبز زمین،
 
مهربانی های بی اندازه ات را به نظاره نشسته ام
 
که نیلوفرانه بر پیچک رویاهای ناتمامم می پیچد
 
وسرود عاشقانه می خواند
 
اکنون باید بروم...
 
بهار با یک سبد ستاره ویک دسته اطلسی، چشم انتظار من است
 
تا در یک قدمی صبح، در را برویش بگشایم

عشق و پریشانی

 
" بگذار تا شیطنت عشق،
چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید.
هرچند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد.
اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن"

شام مهتاب

 

تو اون شام مهتاب كنارم نشستی
عجب شاخه گل‌وار به پايم شكستی

قلم زد نگاهت به نقش‌آفرينی
كه صورتگری را نبود اين چنينی

پريزاد عشق رو مه آسا كشيدی
خدا را به شور تماشا كشيدی

تو دونسته بودی چه خوش‌ باورم من
شكفتی و گفتی از عشق پّرپّرم من
 
تا گفتم كی هستی تو گفتی يه بی‌تاب
تا گفتم دلت كو؟ تو گفتی كه درياب

قسم خوردی بر ماه كه عاشق‌‌ترينی
تو يك جمع عاشق، تو صادق‌ترينی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای، مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به يادت شكستم

تو از اين شكستن خبر داری يا نه؟
هنوز شور عشق رو به سر داری يا نه؟

هنوز هم تو شب‌هات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو يادگاری

خانه عشق

 

اگر از خانه عشقم نروی و بمانی با من

همه گلهای دلم را

به تو خواهم بخشید

عطر مریم ها را
 
به تو خواهم پاشید

کوچه را فرش کنم از گل یاس

به تنت پوشم از حریر باور

از گل سادگی وعشق لباس

از سیاهی شب یلدا

سرمه چشم تو را خواهم ساخت

توری از هاله ی ماه

بهر آن لحظه که سوی دل من می آیی
خواهم ساخت

در قمار عشقت تو ببر...

هر چه دلت خواست ببر...

خواهم باخت!

کوچه...

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!
آب، آيینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم.

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم

پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
                                                                                       فريدون مشيری

 

 جواب از: هما میر افشار

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه ‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

 

آغاز دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویاها

با  پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو
، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

تو را به جای...

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

تو را برای خاطره ها،

برای پشت کردن به آرزوهای محال،

به خاطر نابودی توهم وخیال،

تو را به خاطر گونه ی زرّین آفتاب گردان،

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام،

تو را به اندازه ی تمام کسانی که نخواهم دید، دوست میدارم

تو را به اندازه ی خودت، به اندازه ی"قلب پاک ومهربانت" دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام، دوست میدارم

"تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام، دوست میدارم"

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب میشود

و برای نخستین گل ها!

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

"تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم، دوست میدارم"

 

تو را صدا کردم

 

میان تاریکی تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

درآسمان ملول

"ستاره ای می سوخت

ستاره ای میرفت

ستاره ای میمرد"

تو را صدا کردم

تو را صدا کردم...

کاری به کار عشق ندارم

 
نه !
کاری به کار عشق ندارم
                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
                                                                       در این زمانه دوست ندارم
انگار
                 این روزگار چشم ندارد من و تو را
                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
                        که دوست تر بداری
                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
                                                                                   از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....
تا روزگار بو نبرد ....
                          گفتم که ...
                                   کاری به کار عشق ندارم !
                                                                                                                   قیصر امین پور
 
 

با من دوستي؟

 
بر فراز قلب ويران
                       بخوان به نام عشق
                                               ای بيكران نياز سپيد
اميد از شكوفه ي سرخ لبان تو جاريست
مهتاب شبان برف آذين
 شب با نام تو رنگ مي بازد
 شادي از چشمان تو مي تابد
با من دوستي؟
پنجره شهر من به روي تو مي خندد
 كوچه باغ من به ياد تو گل مي دهد
تنها به خاطر تو، بر گونه هايم شبنم مي رويد
اي عشق،
 مهر تو، نور باران آفتاب است
                                     از آسمان درختان
 مرا به خود فرا بخوان
مرا به خود رها مكن
 با من دوستي؟
 بي تو كوچه به كوچه ي چشمانم ابريست
اي كاش مي توانستم صداي پايت را بشنوم
كز كوچه ي باراني چشمانم مي گذرد
بي تو
 بگذار با شب بسوزم
 شايد خاكسترم با طلوع روز بر نسيم سلامي
                                                      دوباره باشد

 

تاریکم ای یلدا مهتاب میخواهم
لب تشنه ام ای اشک سیلاب میخواهم
 در حسرت موجم باران کفافم نیست
درمان درد من باران نم نم نیست
پس تشنه می مانم غرق پریشانی
تا آسمان ها را بر من بگریانی

سپیده عشق

آسمان همچون صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب ست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه... گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پرنور

می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همراه نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره برمن فکنده دیده ی عشق

می نویسم در دفتر خویش:

((جاودان باشی ای سپیده ی عشق!))

 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

به تو دل می بندم

  به تو دل می بندم
  به تو جان می بازم

به تو ای آنکه رسیدی به من از شهر امید

به تو ای آنکه تنت چون گل یاس است سپید
به تو ای همسفر خلوت من
که تو را می نگرم هر شبه از قصر خیال
به تو دل می بندم
به تو جان می بازم
به تو ای مهتاب بهار
نگهت عاطفه خیزو لب تو عاطفه بار
هرنگاه تو چو خورشید بود گاه طلوع
ولبت چون گل شبنم زده در صبح بهار
میدمد از لب پر وسوسه ات بوسه ي عشق
 واز نگاهم چو ابر
می چکد برنگه سبز تو باران نیاز
ای دوچشمت همه سبز
ای نگاهت همه ناز
به تو دل می بندم
به تو جان می بازم

بهترین بهترین من

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام

سالهای سال

صبح های زود

در کنار چشمه سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر 

 گیسوان خیس شان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می ترواد از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه ها

می برد مرا سبک تر از نسیم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم

 زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با همان سکوت شرمگین

با همان ترانه ها و عطرها

بهترین هر چه بود و هست

بهترین هر چه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضای خانه کوچه راه

در هوا

زمین، درخت ،سبزه آب

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام 

 در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگهای تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب میکنم

بهترین بهترین من 

 

وقتي ازآمدنت خبري نيست
باران هم كه ببارد
برگ هم كه پيداشود
بازهم چيزياز زيبايي كم است
 
 
 

نخستين

 

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
      نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي ما را
      به بوي آشنايي سپرد وبه مهماني عشق برد
 پر از مهر بودي
پر از نور بودم
 همه شوق بودي
همه شور بودم
چه خوش لحظه هايي كه دزدانه از هم 
 نگاهي ربوديم و
              رازي نهفتيم
چه خوش لحظه هايي كه مي خواهمت را
       به شرم و خموشي نگفتيم و گفتيم
دو آواي تنهاي سر گشته بوديم
رها در گذرگاه هستي
به سوي هم از دورها پر گشوديم
چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم
چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم
چه خوش لحظه هايي كه در پرده عشق
چو يك نغمه شاد با هم شكفتيم
چه شبها چه شبها كه همراه حافظ
در آن كهكشان هاي رنگين
در آن بي كرانهاي سرشار از نرگس ونسترن ياس ونسرين
ز بسياري شوق وشادي نخفتيم
تو با آن صفاي خدايي
تو با آن دل و جان سر شار از روشنايي
از اين خاكيان دور بودي
من آن مرغ شيدا
در آن باغ بالنده در عطر و رويا
بر آن شاخه هاي فرا رفته تا عالم بي خيالي
چه مغرور بودم چه مغرور بودم
من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم
 
من وتو به سوي افق هاي نا آشنا پر كشيديم
من وتو ندانسته دانسته رفتيم ورفتيم ورفتيم
چنان شاد ؛
                         خوش ؛
گرم و پويا
كه گفتي به سر منزل آرزوها رسيديم
دريغا دريغا نديديم
كه دستي در آن آسمان ها
چه بر لوح پيشاني ما نوشته است
دريغا در آن قصه ها و غزلها نخوانديم
كه آب وگل عشق با غم سرشته است
فريب و فسون جهان را
از آن روزها آه عمري گذشته است
من وتو دگرگونه گشتيم
دنيا دگرگونه گشته است
در اين روزگاران بي روشنليي
در اين تيره شبهاي غمگين
كه ديگر نداني كجايم
ندانم كجايي
چو با ياد آن روزها مي نشينم
چو ياد تو را پيش رو مي نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها مي كشانم
سرشتي به همراه اين بيتها مي فشانم
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي مارا
به بوي خوش آشنايي سپرد وبه مهماني عشق برد
 پر از مهر بودي
پر از نور بودم
 همه شوق بودي
همه شور بودم

به تو مي انديشم

همه مي پرسند :    
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلکش برگ ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر،
 نه به آب،
نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند ،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم ؛ مي بينم.
 
من به اين جمله نمي انديشم .
به تو مي انديشم .
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را، تنها تو بدان .
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان .
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب .
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛
 تو ببند؛
تو بخواه .
پاسخ چلچله ها را تو بگو .


قصه ابر و هوا را تو بخوان .
تو بمان با من، تنها تو بمان .
در دل ساغر هستي تو بجوش .
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست ،
آخرين جرعه اين جام تهي را توبنوش .

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

                     دوستم داشته باش

بادها دلتنگ اند

                     دستها بيهوده

چشم ها بي رنگ اند
                      دوستم داشته باش

عطرها در راهند

                      دوستت دارم ها آه چه كوتاه اند...

دوستت خواهم داشت

                          بيشتراز باران

                                        گرم تراز لبخند

                                                   داغ چون تابستان

                دوستت خواهم داشت

                      شادترخواهم شد 

                      ناب تر، روشن تر ، بارورخواهم شد

بمان

اگر تو نبودی به شوق که آغاز میدانستم؟

به کوی که پرواز میدانستم؟

تو را به بارش باران،

تو را به آبی دریا،

تو را به عمر شبنم بی تاب،

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب،

بمان؛ بمان!

که اگر بمانی بهار خواهد ماند

بمان که اگر بمانی هزار خواهد ماند

بمان که اگر تو بمانی دوباره خواهم ماند

دوباره خواهم خواند

برای باور فردا، شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا سلام خواهم کرد

بمان که اگر بمانی امید خواهد ماند

 
نه از خاکم، نه از بادم
                           نه در بندم، نه آزادم
نه شیرینم، نه فرهادم
                          اگر آبی تر از آبم،
اگر همزاد مهتابم
                          بدون تو چه بی رنگم
بدون تو چه بی تابم

خواهم آمد و تو را خواهم دید

در همان نقطه ی آغاز سفر

که مرا برد به دنیای دگر

تو به من می نگری

چشم هایت گویا

تپش قلب مرا می شنوند

و خیالت ای خوب

موج احساس مرا

در هیاهوی قفس می شکند

انتظار تلخ ترین واژه برای من و توست

و تو این واژه ی مجهول خرافاتی را

از لب پنجره ی کوچک تنهایی خود

ساده لوحانه تو باور کردی

و در آن لحظه

همانند شکوفایی یک گل در صبح

یا مثال وزش نرم نسیم

و همانند صدای بلبل

که بخواند عشق را در یک باغ

تو چه زیبا بودی

منتظر باش که من می آیم

خواهم آمد و تو راخواهم دید

 

خویش را باور کن

 
خویش را باور کن؛ هیچ کس چون تو نخواهد آمد.
هیچ کس چون تو نخواهد زیست. گل این باغ تو باید باشی، هیچ کس چون تو نخواهد رویید.
خواب وخاموشی امروز تو را، هیچ کس بر تو نخواهد بخشید.
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید ونگوید برخیز که بهار آمده است.
تو بهاری، آری، خویش را باور کن.

 
مقابل پنجره ات نرده کشیده ای تا عاشقانت دخیل ببندد!!
ومن بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید ودستی که پنجره ات را!!

 
اگر پیام سرزمین انتظار نگاهت را از راه های پر پیچ خود بگذراند،
 تو در کنار من خواهی بود ومن اینک طاق نصرت آرزوهایم را برسر راهت بسته ام
 تا یادم را ترنم اسرار گام هایت پر کند.

 

هر روز به سلامی کوتاه دل خوش کردن، وهر شب با بدرودی به بستر خواب رفتن
آیا این همه ی توان قلب من وتوست ؟!
می دانم که درختان بی من وتو هم سبز خواهند شد و
غزل های حافظ همچنان روی شبنم ها وکاشی ها موج خواهند زد
هر روز دغدغه ی فردا را داشتن وآواز برگ ها را در پیاده روهای نگرانی شنیدن،
آیا بضاعت روح من وتو این است ؟!
هر شب در بیشه ای خاموش گام برداشتن وبه آرزوهای دور دست چشم دوختن،
 آیا همه ی ماجرای من وتو این است ؟!
آیا نمی توانیم دستانمان را برای همیشه به هم بسپاریم ونفس هایمان را کمی هماهنگ کنیم ؟!

 
وقتی تو نیستی دستهایم بی دستهایت زمستان تر است و
چشمانم پر میشود از در ودیوارو تکرار
دلم فانوس چشمهایت را می خواهد
کاش این لحظه های دوری زودتر به پایان برسد
چقدر سخت است نبودنت ودر این نبودن ماندنت!