شعر که نیست! تنها برای توست...
این روزها بی قرارتر از آنم که برایت شعر بگویم
آخر میدانی...
این واژه های ساده که بی چشمانت شعر نمیشوند
کاش درکی از مجموع سادگی و زیبایی های تو
و از تفریق بدی و تقسیم مهربانی هایت داشتم
تنها میدانم در تو "عشق و عقل" به هم می پیوندد
و "ایمان" می آفریند
پشت دیوارهای بی رحم این روزگار
دل به پنجره ی چشمان تویی بسته ام
که جز به مهربانی باز نمیشود
نام تو سرفصل تمام زیبایی هاست
ومن تنها برای توست که دریای احساسم را
در
قطره
قطره ی
این واژه ها
میریزم
بپاش عطر حضورت را بر تن تمام عاشقانه های من...
بریز رنگ نگاهت را بر آسمان این عشق...
همیشه مثل همیشه باش!
صاف و زلال...
پاک و بی ریا...
ببر مرا
به سرزمین نور
به عشق و شرم
به شوق و شور
بگذار قنات های عشق
از دل پاک ومهربانت جاری شوند
به اسارت بکش چشمان عاشقم را
که من با طلوع هر نگاهت "قامت عشق" میبندم
نازنین
من از جذر و مد این روزها
از تزویر زندگی
و تهذیب این ثانیه های بی تو بودن است
که گاه بد میشوم
تو مهربان باش با من ای تمام من
و برای بخشودنم بهانه کن دوباره "حافظ" را
"آنکه پا مال جفا کرد چو خاک راهم
خاک میبوسم وعذر قدمش میخواهم"
ورق بزن دلتنگی شبانه ام را
و سطر
به
سطر
بغض هایم را بخوان...
ای شکوه بی پایان !
روبرویم که می ایستی
*هیچ زیبایی نمی تواند نگاهم را
از دویدن به سمت تو متوقف کند ! *
از: *ستاره

هر شب بر چشمان بارانیم قدم بگذار...