مدام آه میکشم!
بوی تند بغض
چشـــــــــــم هایم را به سرفه می اندازد!
کوچه های دلم دوباره زمستان است
و آخرین برگ امید،
اسیر دست غم، بر باد میرود
نیستـــــــــــی...
دست هیچ نگاهی
پشت پنجره های لحظه،
برای گنجشک های دلم
لبخنــــــــــد نمی پاشد
نیمکت های رؤیا خالیست
و فراموشـــــــــــی...
گهواره ی خاطراتم را
آرام میتکاند
نیستـــــــــــی...
ترس هایم هر روز،
در آغوش سکوت پنهان میشوند
اجاق دلتنگی ام رو به خاموشی ست
دلمردگـــــــــــی در من شعله میکشد
و ته مانده های نگاهم
در انتظـــــــــــار تو به خواب میرود
آه ای تمام خواستنم...
پیش از غروب زندگی
بیا و دنیایم را...
از زیر خاک سرد این واژه ها
به آفتاب یک غزل عاشقانه ببر!
از: *ستاره

هر شب بر چشمان بارانیم قدم بگذار...