هر روز به سلامی کوتاه دل خوش کردن، وهر شب با بدرودی به بستر خواب رفتن
آیا این همه ی توان قلب من وتوست ؟!
می دانم که درختان بی من وتو هم سبز خواهند شد و
غزل های حافظ همچنان روی شبنم ها وکاشی ها موج خواهند زد
هر روز دغدغه ی فردا را داشتن وآواز برگ ها را در پیاده روهای نگرانی شنیدن،
آیا بضاعت روح من وتو این است ؟!
هر شب در بیشه ای خاموش گام برداشتن وبه آرزوهای دور دست چشم دوختن،
آیا همه ی ماجرای من وتو این است ؟!
آیا نمی توانیم دستانمان را برای همیشه به هم بسپاریم ونفس هایمان را کمی هماهنگ کنیم ؟!
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط ستاره
هر شب بر چشمان بارانیم قدم بگذار...