در آستانه ی فصل سرد نبودنت
در آغوش خاکـــــی که
برعشقمان نشسته است
دردهایم جوانه زده اند
گل کرده است بغض هایم
و چشمانم میوه داده اند
افســـــــــــوس...
دست هیـــچ عابـــــری
اشک های مرا
از گونه ام نچیــــــــــد
هیچ جویباری
ریشه های لبخندم را تر نکرد
و لب هیچ آفتابی...
تن چشمانم را...
به داغ بوسه نبرد
دلهره هایم...
تا دلت بخواهد قد کشیدندُ
هیچ گنجشکی ...
شاخه های دلم را
لحظه ای مهمان نشد
آه... ردّ پائیــــز
چقــــــدر در من تماشائیست
دقیقه ها ...
بر شانه های باد میروند !
سکوت...
در
برگهای خاطراتم
مرثیه می آفریند
با این همه هنـــــــوز...
کاج محبّتم به تو
سبز مانده است
دوباره عشــــــق را
در نگاه آخر تو
بغض میکنم
و تو با دست خداحافظی ات
خاک نیستی را...
بر چشم هستی من می تکانی
نازنین...
آن جا که قاصدکی
بر گور تنهایی من
انّا لله... میخواند
تـــــــو را دلتنگم
با واژه ای سرخ ،
به نام عشـــــــــق!....
از: *ستاره
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط ستاره

هر شب بر چشمان بارانیم قدم بگذار...