خواهم آمد و تو را خواهم دید

در همان نقطه ی آغاز سفر

که مرا برد به دنیای دگر

تو به من می نگری

چشم هایت گویا

تپش قلب مرا می شنوند

و خیالت ای خوب

موج احساس مرا

در هیاهوی قفس می شکند

انتظار تلخ ترین واژه برای من و توست

و تو این واژه ی مجهول خرافاتی را

از لب پنجره ی کوچک تنهایی خود

ساده لوحانه تو باور کردی

و در آن لحظه

همانند شکوفایی یک گل در صبح

یا مثال وزش نرم نسیم

و همانند صدای بلبل

که بخواند عشق را در یک باغ

تو چه زیبا بودی

منتظر باش که من می آیم

خواهم آمد و تو راخواهم دید