پنجره
دیر زمانی ست دل خسته ی من
پشت این پنجره ی بسته ی عشق
چشم بر دست کسی دوخته است
که بیاید قفل این پنجره را باز کند
دلکم تازه شود
دل پژمرده ی من
نفس عشق تو را میخواهد
پشت این پنجره ی بسته دلم،
گرمی دست تو را می جوید
چشم آن چشم تو را می پوید
دل مدام بر پنجره ی فاصله ها می کوبد
من دلم را به تو بخشیدم وبس!
پشت این پنجره دستان دلم یخ زده است
باز کن پنجره...
بگشای، قفل این فاصله ی اندک را، با کلید دستت
نکند سنگ روزگار بشکند فاصله را
نکند دلک خسته ی من
پشت این پنجره از ترس فرو ریختنش
لحظه ها را با مرگ آمیزد؟
نکند حس تنهایی وبغض، دل را
به طناب غصه ها آویزد؟
باز کن پنجره را
دل تورا می خواهد
ودوباره باز آی...
پشت این پنجره با لبخندت
امید را،
به دلم برگردان
دل سراسر درد است
دل سراسر بغض است
پنجره آه دلم را نگریست
پنجره آبی احساس دلم را نخرید
تو نیایی دل من میمیرد!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت توسط ستاره
هر شب بر چشمان بارانیم قدم بگذار...