وقتی بهار می آید، زمین با نوازش دستان نسیم از خواب بیدار میشود
 
ابرهای خاکستری که می آیند در کوچه های دلم نوای گام های عشق می پیچد
 
کنار ارغوان های محجوب نشسته ام.
 
چند سالی میشود که نه سیب،
 
نه سبزه ونه هیچ کدام از سین های دیگر نمی توانند سفره ی هفت سین دلم را کامل کند
 
می خواهم امسال درست مقابل آینه ی آرزوهایم بگذارمت؛
 
تا در تمام لحظه های تنهایی وشب های تاریک آسمان دلم باشی وبدرخشی
 
در شب آمدن بهار، میان چشمان تیره ی آسمان ودستان سبز زمین،
 
مهربانی های بی اندازه ات را به نظاره نشسته ام
 
که نیلوفرانه بر پیچک رویاهای ناتمامم می پیچد
 
وسرود عاشقانه می خواند
 
اکنون باید بروم...
 
بهار با یک سبد ستاره ویک دسته اطلسی، چشم انتظار من است
 
تا در یک قدمی صبح، در را برویش بگشایم